تبليغاتX
بی سرزمین تراز باد

بی سرزمین تراز باد

سلام...خوبین؟

بعد از مدتها دوباره اومدم......نمی دونم چی بگم...شاید خیلیا بگن عرضه یه اپیدن نداری..

ولی بخدا نمی تونسم...اخه اپیدن حس و حال میخواد...اونم تو بلاگ شخصی...پس

به بزرگی خودتون ببخشین

 

الفبای زندگی

 

 الف: اشتیاق برای رسیدن به نهایت آرزوها

ب: بخشش برای تجلی روح و صیقل جسم

پ: پویاپی برای پیوستن به خروش حیات

ت: تدبیر برای دیدن افق فرداها

ث: ثبات برای ایستادن در برابر باز دارنده ها

ج: جسارت برای ادامه زیستن

چ: چاره اندیشی برای گریز از گرداب اشتباه

ح: حق شناسی برای تزکیه نفس

خ: خودداری برای تمرین استقامت

د: دور اندیشی برای تحول تاریخ

‌ذ: ذکر گوپی برای اخلاص عمل

ر: رضایت مندی برای احساس شعف

ز: زیرکی برای مغتنم شمردن دم ها

ژ: ژرف بینی برای شکافتن عمق دردها

س: سخاوت برای گشایش کارها

ش: شایستگی برای لبریز شدن در اوج

ص: صداقت برای بقای دوستی

ض: ضمانت برای پایبندی به عهد

ط: طاقت برای تحمل شکست

ظ: ظرافت برای دیدن حقیقت پوشیده در صدف

ع: عطوفت برای غنچه نشکفته باورها

غ: غیرت برای بقای انسانیت


ف: فداکاری برای قلب های دردمند

ق: قدر شناسی برای گفتن ناگفته های دل

ک: کرامت برای نگاهی از سر عشق

گ: گذشت برای پالایش احساس

ل: لیاقت برای تحقق امیدها

م: محبت برای نگاه معصوم یک کودک

ن: نکته بینی برای دیدن نادیده ها

و: واقع گرایی برای دستیابی به کنه هستی

ه: هدفمندی برای تبلور خواسته ها

ی: یکرنگی برای گریز از تجربه دردهای مشترک

+نوشته شده در 87/10/18ساعت21:21توسط معصومه | |

سلام.....

ببخشید تو رو خدا.....می دونم دیر کردم....ولی باور کنین گرفتارم..

اونقد که شاید وب رو بستم......

ان روزها رفتند

ان روزهای خو

ان روزهای سالم سرشار

ان اسمان های پر از پولک

ان شاخساران پر از گیلاس

ان خانه های تکیه داده در حفاظ سبز پیچکها به یکدیگر

ان بام های بادبادکهای بازیگوش

ان کوچه های گیج از عطر اقاقیها

ان روزها رفتند..........

 

+نوشته شده در 87/06/10ساعت15:33توسط معصومه | |

سلام دوستای گلم

عیدتون مبارک باشه

ایشاا... همیشه سلامت باشین...راستی من یه شعر

از فروغ گذاشتم البته کوتاهش کردم.......ایشاا... که خوشتون میاد.....

 

من خواب دیده ام که کسی می آید

من خواب یک ستاره قرمز دیده ام

و پلک چشمم هی می پرد

و کفش هایم هی جفت می شوند

و کور شوم

اگر دروغ بگویم

من خواب ان ستاره ی قرمز را

وقتی خواب نبوده ام دیده ام

کسی می آید

کسی می اید

کسی دیگر

کسی بهتر

کسی که مثل هیچکس نیست،مثل پدر نیست ،مثل انسی نیست

مثل یحیی نیست ، مثل مادر نیست

و مثل ان کسیست که باید باشد

و قدش از درخت های خانه معمار هم بلند تر است

.....

و اسمش آنچنانکه مادر

در اول نماز و در اخر نماز صدایش می کند

یا قاضی القضات است

یا حاجت الحاجات است

و می تواند

تمام حرف های سخت کلاس سوم را

با چشم های بسته بخواند

...

آخ

چقدر دور میدان چرخیدن خوبست

چقدر روی پشت بام خوابیدن خوبست

چقدر باغ ملی رفتن خوبست

چقدر مزه ی پپسی خوبست

چقدر سینمای فردین خوبست

....

من پله های پشت بام را جارو کرده ام

و شیشه های پنجره را شسته ام

 کسی می آید که در دلش با ماست،در نفسش با ماست،در صدایش با ماست

.......

کسی از اسمان توپخانه در شب اتش بازی می اید

و سفره را می اندازد

و نان را قسمت می کند

و پپسی را قسمت می کند

و باغ ملی را قسمت می کند

و شربت سیاه سرفه را قسمت می کند

 

 

و روز اسم نویسی را قسمت می کند

و نمره مریضخانه را قسمت می کند

و چکمه های لاستیکی را قسمت می کند

و سینمای فردین را قسمت می کند

درخت های دختر سید جواد را هم قسمت می کند

و هر چه را که باد کرده باشد قسمت می کند

و سهم ما را هم می دهد

من خواب دیده ام

............

 

+نوشته شده در 87/05/28ساعت13:10توسط معصومه | |

سلام دوستای گلو نازنینم

ببخشید تو این مدت نیومدم ولی اپ کردن من خیلی خاصه باید حتما حسش باشه...

مثه اینکه حسش اومده.........

میدونم خیلی دیره ولی به همتون درگذشت استاد بزرگ خسرو شکیبایی رو تسلیت می گم

همینطور عید مبعث رو تبریک میگم.....و پیشاپیش عیدای تو راهو تبریک عرض می کنم

تا باشه از این تبریکا باشه

خب حالا یه متن خوندم خیلی رفتم تو حسش واسه شما هم میذارم

بخونید ......................

لبخند زيباي خدا

زني با لباسهاي کهنه و مندرس و نگاهي مغموم وارد خواروبار فروشي محله شد كه نسبتا شلوغ بود و با فروتني از صاحب مغازه خواست کمي خواروبار به او بدهد. به نرمي گفت شوهرش بيمار است و نميتواند کار کند و شش بچه شان بي غذا مانده اند.
جان هاوس، صاحب همان خواربار فروشي با بي اعتنايي، محلش نگذاشت و با حالت بدي خواست كه او از مغازه بيرون رود !
زن نيازمند در حالي که اصرار ميکرد گفت آقا شما را به خدا ، به محض اين که بتوانم پولتان را مي آورم . جان گفت نسيه نمي دهد.
مشتري ديگري که کنار پيشخوان ايستاده بود و گفت و گوي آن دو را ميشنيد به مغازه دار گفت :
ببين خانم چه مي خواهد، خريد اين خانم با من !
خواربار فروش با تمسخرگفت
: لازم نيست، به حساب خودم. ليست خريدت کو ؟
لوئيز يا همان زن نيازمند گفت
: اينجاست !
خواربار فروش با صدايي كنايه دار اضافه كرد: ليست را بگذار روي ترازو. به اندازه وزنش، هر چه خواستي ببر.
لوئيز با خجالت يک لحظه مکث کرد، از کيفش تکه کاغذي در ‏آورد، و چيزي رويش نوشت و ‏‏آن را روي کفه ترازو گذاشت. همه با تعجب ديدند کفه ي ترازو پايين رفت!!
خواروبار فروش باورش نشد. مشتري از سر رضايت خنديد.
مغازه دار با ناباوري شروع به گذاشتن جنس در کفه ي ترازو کرد. کفه ي ترازو برابر نشد، آن قدر چيز گذاشت تا کفه ها برابر شدند !
در اين وقت خواروبار فروش با تعجب و دل خوري تکه کاغذ را برداشت ببيند روي آن چه نوشته شده است !
کاغذ، ليست خريد نبود، بلكه دعاي زن بود که نوشته بود :
اي خداي عزيزم، تو از نياز من با خبري، خودت آن را بر آورده ساز !
مغازه دار با بهت جنس ها را به لوئيز داد و همان جا ساکت و متحير خشکش زد، لوئيز خداحافظي کرد و رفت.

دهنده بي منت، فقط الله است و بس !

تا اپ بعدی بای

قربون همتون برم.....

 

 

+نوشته شده در 87/05/14ساعت18:34توسط معصومه | |

سلام سلام سلام

امروز خیلی خوبهههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههه

روز تولد امام علی .روز پدر              

اول اول روز مرد رو به همه آقایون  محترم تبریک میگم

بعد و اما بعد روز پدر رو به همه پدرای مهربون  روی این   تبریک میگم

ایشاا... همشون همیشه سلامت  باشن

مخصوصا بابایییی خودم

 

**************************************************************************************

و اما بریم سراغ معما...

آره جونم براتون بگه اون شعری که تو پست قبلی گذاشته بودم سروده ی حسین پناهی و اسمش هم (نه)

بود

که فقط آقا وحید درست گفتن پس بهش تبریک میگیم

هورااااااااااااااااااااااااااااااا

روزت مبارک ....ایشاا... که همیشه سالم و سرحال و موفق باشی

congrajulation

 

+نوشته شده در 87/04/26ساعت1:42توسط معصومه | |

سلام

خوبین ؟ خوشین؟ مامان بابا؟ خونواده؟

خدا رو شکر مثل اینکه همه خوبن....

ممنون از همتون که نظر دادین .... دوست دارم بیشتر درباره مطلبی که مینویسم نظر بدین...

راستی راست کلیک رو باز کردم تا دیگه هی نگین چه دختر بدی راست کلیک رو قفل کردی

حالا با خیال راحت هر چی میخواین راست کلیک کنین....

از اونجا که هیچوقت دست خالی نمیام  تو این پستم یه شعرم براتون میذارم اگه این پست و خوندی بگو این شعر از کیه؟

یه راهنمایی : شاعر معاصرهتازه اسم شعرم اگه بتونید بگید محشره

۸۷۸۷۸۷۸۷۸۷۸۷۸۷۸۷۷۸۷۸۷۸۷۸۷۸۷۸۷۸۷۸۷۸۷۸۷۸۷۸۷۸۷۸۷۸۷

 بر می گردم
 با چشمانم
که تنها یادگار کودکی منند
 ایا مادرم مرا باز خواهد شناخت ؟


 

+نوشته شده در 87/04/17ساعت18:0توسط معصومه | |

سلام ...خوبین؟

دیروز تلویزیون رو روشن کردم شبکه ۳ داشت واسه هزار و سیصد و هشتاد و هفتمین بار خواهران غریب رو میذاشت ...من که روشن کردم فیلم اونجایی بود که خسرو شکیبایی داشت با بچه ها اهنگ باز باران  رو میخوند ...یه لحظه یاد دوران دبستان افتادم ...واقعا اون موقع و حتی حالا با این شعر خیلی حال می کردم ..

حال کاملشو گذاشتم که شما هم با یاد اون دوران یکم سرحال بشین...

باز باران،
با ترانه،
با گهر های فراوان
می خورد بر بام خانه.

من به پشت شیشه تنها
ایستاده
در گذرها،
رودها راه اوفتاده.

شاد و خرم
یک دو سه گنجشک پر گو،
باز هر دم
می پرند، این سو و آن سو

می خورد بر شیشه و در
مشت و سیلی،
آسمان امروز دیگر
نیست نیلی.

یادم آرد روز باران:
گردش یک روز دیرین؛
خوب و شیرین
توی جنگل های گیلان.

کودکی ده ساله بودم
شاد و خرم
نرم و نازک
چست و چابک

از پرنده،
از خزنده،
از چرنده،
بود جنگل گرم و زنده.

آسمان آبی، چو دریا
یک دو ابر، اینجا و آنجا
چون دل من،
روز روشن.

بوی جنگل،
تازه و تر
همچو می مستی دهنده.
بر درختان میزدی پر،
هر کجا زیبا پرنده.

برکه ها آرام و آبی؛
برگ و گل هر جا نمایان،
چتر نیلوفر درخشان؛
آفتابی.

سنگ ها از آب جسته،
از خزه پوشیده تن را؛
بس وزغ آنجا نشسته،
دم به دم در شور و غوغا.

رودخانه،
با دو صد زیبا ترانه؛
زیر پاهای درختان
چرخ میزد، چرخ میزد، همچو مستان.

چشمه ها چون شیشه های آفتابی،
نرم و خوش در جوش و لرزه؛
توی آنها سنگ ریزه،
سرخ و سبز و زرد و آبی.

با دو پای کودکانه
می دویدم همچو آهو،
می پریدم از لب جو،
دور میگشتم ز خانه.

می کشانیدم به پایین،
شاخه های بید مشکی
دست من می گشت رنگین،
از تمشک سرخ و مشکی.

می شندیم از پرنده،
داستانهای نهانی،
از لب باد وزنده،
رازهای زندگانی

هر چه می دیدم در آنجا
بود دلکش، بود زیبا؛
شاد بودم
می سرودم
“روز، ای روز دلارا!
داده ات خورشید رخشان
این چنین رخسار زیبا؛
ورنه بودی زشت و بیجان.

این درختان،
با همه سبزی و خوبی
گو چه می بودند جز پاهای چوبی
گر نبودی مهر رخشان؟

روز، ای روز دلارا!
گر دلارایی ست، از خورشید باشد.
ای درخت سبز و زیبا!
هر چه زیبایی ست از خورشید باشد.”

اندک اندک، رفته رفته، ابر ها گشتند چیره.
آسمان گردید تیره،
بسته شد رخساره ی خورشید رخشان
ریخت باران، ریخت باران.

جنگل از باد گریزان
چرخ ها می زد چو دریا
دانه ها ی [ گرد] باران
پهن میگشتند هر جا.

برق چون شمشیر بران
پاره میکرد ابر ها را
تندر دیوانه غران
مشت میزد ابر ها را.

روی برکه مرغ آبی،
از میانه، از کرانه،
با شتابی چرخ میزد بی شماره.

گیسوی سیمین مه را
شانه میزد دست باران
باد ها، با فوت، خوانا
می نمودندش پریشان.

سبزه در زیر درختان
رفته رفته گشت دریا
توی این دریای جوشان
جنگل وارونه پیدا.

بس دلارا بود جنگل،
به، چه زیبا بود جنگل!
بس فسانه، بس ترانه،
بس ترانه، بس فسانه.

بس گوارا بود باران
به، چه زیبا بود باران!
می شنیدم اندر این گوهر فشانی
رازهای جاودانی، پند های آسمانی؛

“بشنو از من، کودک من
پیش چشم مرد فردا،
زندگانی - خواه تیره، خواه روشن -
هست زیبا، هست زیبا، هست زیبا.

سلام این متن الان ۱۳/۴/۸۷  مینویسم همین چند دقیقه پیش اخبار گفت که امپراطور دوباره به پرسپولیس برگشت تا دوباره با افکار جادوییش پرسپولیس رو قهرمان ۳ جام کنه ...هورااااااااا

پس به امید قهرمانیه پرسپولیس خداحافظ تا بعد...

+نوشته شده در 87/04/12ساعت18:3توسط معصومه | |

سلام

روز مادر رو به تمام مامانای گل دنیا به خصوص مامان خودم تبریک میگم

مامان جون اینقد دوست دارم که نمی دونی اصلا فکرشم نمی تونی بکنی که

 من چقد تو رو دوست دارم............

مامان گلم دستت رو می بوسم واسه من اینقد زحمت کشیدی......هر چی

بگم دوست دارم کمه.....

 

I LOVE YOU MOM

YOU ARE MY LIFE

I CAN'T STAY ALIVE WITHOUT YOU

THANK GOD THAT GIVE ME YOU

MOMYYY THESE WORDS COME FROM MY HAERT

A HAERT THAT YOU GREW IT

JUST GOD AND YOU CAN UNDERSTAND MY REAL FEELLING

 

I LOVE YOU MOM

+نوشته شده در 87/04/04ساعت15:41توسط معصومه | |

واژه واژه
سطر سطر
صفحه صفحه
فصل فصل
گیسوان من سفید می شوند
همچنانکه سطر سط
صفحه های دفترم سیاه می شوند
خواستی که با تمام حوصله
تارهای روشن و سفید را
رشته رشته بشمری
گفتمت که دستهای مهربانی ات
در ابتدای راه
خسته می شوند
گفتمت که راه دیگری
انتخاب کن :
دفتر مرا ورق بزن !
نقطه نقطه
حرف حرف
واژه واژه
سطر سطر
شعرهای دفتر مرا
مو به مو حساب کن!

 

+نوشته شده در 87/04/04ساعت2:46توسط معصومه | |

سلام

خوبین ؟ چی کار می کنید؟ امیدوارم خوش بگذره........

       

 

 

               آینه

 

خانواده ی بسیار فقیری بودند که در یک مزرعه و یک کلبه ی کوچک کنار مزرعه زندگی می کردند .

کلبه ی آنها نه اتاقی داشت و نه اسباب و اثاثیه ای. اعضای خانواده از برداشت محصولات مزرعه آن قدری گیرشان می آمد که شکم شان را به سختی سیر کنند.

اما یک سال بدون هیچ علتی محصول کمی بیش تر از حد معمول به دست آمد.در نتیجه کمی بیش از نیازشان پول به دست آوردند.زن کاتالوگ کهنه و خاک گرفته ای را بیرون کشید و ورق زد.همچنان که صفحات آن را یکی یکی ورق می زد افراد خانواده هم دورش جمع می شدند.

بالاخره زن آینه ی زیبایی دید و به نظرش رسید که از همه چیز بهتر است . پیش از آن هرگر آینه ای نداشتند . از آن جا که پول کافی برای خرید آن داشتند زن آن را سفارش داد.در حدود یک هفته بعد وقتی که همه در مزرعه سرگرم کار بودند مردی سوار بر اسب از راه رسید . او بسته ای در دست داشت و خانواده به استقبالش رفتند.

به محض اینکه امضا دادند و بسته را تحویل گرفتند همه در کلبه دور مادرشان جمع شدند . زن اولین کسی بود که بسته را باز کرد و در آینه نگاه کرد و جیغ زد (( جان تو همیشه می گفتی که من زیبا هستم .من واقعا" زیبا هستم !))

مرد آینه را به دست گرفت . در آن نگاه کرد . لبخندی زد و گفت (( تو هم همیشه می گفتی که من خشن هستم ولی من جذاب هستم .))

نفر بعدی دختر کوچک شان بود که در آینه نگاه کرد و گفت :(( مامان .مامان چشم های من شبیه تو هست!))    اتفاق ناخواسته این بود که پسر کوچک شان که مثل همه ی پسر بچه ها پر انرژی بود از راه رسید و پیش از هر اقدامی از سوی آن ها آینه را قاپید. او در چهر سالگی از قاطر لگد خورده و از ریخت افتاده بود...... او فریاد زد (( من زشتم ! من زشتم!))

و در حالی که فریاد می زد به پدرش رو کرد و گفت : (( پدر آیا من همیشه همین ریخت بودم ؟)) .......(( بله پسرم همیشه همین ریخت بودی.))  (( با این حال تو مرا دوست داری؟))    (( بله پسرم دوستت دارم))  ((چرا؟برای چه مرا دوست داری؟)) (( چون که مال من هستی!))

 

....و من هرصبح وقتی که صادقانه به خودم نگاه

 

می کنم و می بینم درونم زشت است . از خدا می

 

پرسم: آیا دوستم داری؟ و او همیشه جواب می

 

دهد :((بله))                                                   

 

و وقتی که می پرسم چرا دوستم داری؟

 

او می گوید :(( چون که مال من هستی!!))

 

+نوشته شده در 87/03/27ساعت0:46توسط معصومه | |